برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
بسم الله الرحمن الرحیم توی بلاگ کمی معذبم. آنجا را 130 و خرده ای نفر دنبال میکنند و هر بار نوشتن مطلبم مساویست با روشن شدن ستاره ای در وبلاگی. اما اینجا را کسی نمیخواند. خبری نیست . خودم هستم و خودم. دیشب بی خوابی زده بود به سرم. آمدم گشت زدم توی همین وبلاگ قدیمی. چقدر حس خوبی بود تماشای قد کشیدنم از 16 سالگی و یک هو رسیدن به 22 سالگی! چقدر دلم میخواست نوشته های آن 6 سال را هم داشتم. تصمیم گرفتم خود سانسوری را کنار بگذارم.
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
بسم الله الرحمن الرحیم
نیازمند جایی هستم که توش فقط بنویسم! بنویسم و به هیچی فکر نکنم. جایی که یهو مطالبمو نریزه بیرون!
بلاگ نمیرم چون دنبال کننده ودنبال شونده و این داستانا داره و درگیر میشم. اینجام که خیلی امکاناتش کمه و ممکنه به باد بده مطالبمو! کجا برم؟ کجا برم که با آرامش بنویسم؟ شاید رمزش این باشه که بیخیال شم! بیخیالِ همه چی و بی تعلق بنویسم! شایدم اصلا باید از نو شروع کنم!!!
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
سلام عزیز دل مادر. این روزهایم که پر است از دلشوره برای, آینده، در گوشه ی مهمی از ذهنم به تو می اندیشم. به اینکه آیا میتوانم سبب فخر تو در آینده باشم یا نه؟ اینکه می توانم طوری باشم که سرت را بالا بگیری و مرا به عنوان مادرت به همه معرفی کنی؟
اگر از دانشگاه اخراج شوم و دیگر هیچ گاه دلم نخواهد که به تحصیل ادامه دهم، در آینده مایه ی سرافکندگی ات خواهم شد؟
میدانی فرزندم؟
من این روزها...
آنقدر گیجم...
که حتی از پس این کامل کردن این نوشته هم بر نمیایم!
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
بسم الله الرحمن الرحیم
گشت میزنم میان وبلاگ ها، همه چیز را مرور می کنم. تغییرات را می بینم. گاهی حسرت می خورم. گاهی آرزو میکنم...
شب های قدر امسالم متفاوت ترین شب های قدر عمرم بود!
از خدا هم چیزهای متفاوتی خواستم....
باید دست از این خاطره بازی ها بکشم...
گذشته ها را رها کنم و دل بدهم به این همه خوشبختی تازه که به من روی آورده است...
+ کماکان دلتنگ روزهای اوج وبلاگنویسی ام هستم......
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری
برچسب:
نویسنده: مریم شاکری